آخرین دم
می نویسم چون که او توان نوشتنم داد
اساس دین شناخت خداوند است و کمال شناخت او،تصدیق به وجود اوست و کمال تصدیق به وجود او، یکتا و یگانه دانستن اوست و کمال اعتقاد به یکتایی و یگانگی او،پرستش اوست.دور از هر شائبه و آمیزه ای. نهج البلاغه-خطبه آفرینش نمی دانم داستان دقیقا از کجا شروع میشود.از ازل؟ از آن لحظه که دیوار کعبه شکافت؟ آن هنگام که فرشتگان به سجده افتادند؟وقتی که محمد(ص)خواند به نام پروردگارش؟ حتی پایانش را نمی دانم... داستان انسانی است که هر روز بین انسانها گام برمی داشت،بینشان به نماز می ایستاد.مثل مردم کار میکرد،بیش از آنها.برای اسلام می جنگید مثل خیلی ها.زخم برمیداشت... شبهایش اما داستان دیگری بود. آن چشمها که هیچ زخمی یارای سیراب کردنشان را نداشت چشمه می شدند.آن دستها که خیبر را از جا کندند به لرزه می افتادند. آن نفسها که هوای شهر را گلباران میکرد به شماره می افتاد. به خاک می افتاد آن تنی که عالمی یارای زمین زدنش را نداشت. آخرین آیات آل عمران را زمزمه می کرد و انگار جهانی زیر رگبار مناجاتش غسل می کرد.اشکها را فرو می ریخت و به زمین چنگ می زد. همان دستها که اگر خورشید را در آنها می نهادند ذره ای را به ظلم از دهان مورچه ای نمی گرفت.آرام می خواند: الذین یذکرون الله قیاماو قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض... شبهای کوفه حرفهای دیگری دارند.حرف از مردی که زیرنور ماه چهره می پوشاند و کیسه غذا بر دوش می انداخت و پدر تمام شهر میشد. انگشتانش دردی عجیب به ارث برده بودند. از همان لحظه که فاطمه اش را غسل می داد.پهلوی شکسته اش را... همسرش را مخفیانه دفن کرد همانگونه که خودش رامخفیانه به خاک می سپردند. این داستان پدری است که هرگاه در چشمهای حسینش نگاه می کرد... کربلایی بود در نگاهش ...فردایی را می دید که جسم بی جان حسنش میعاد گاه تیرهایی میشد که حکایت از بغض دیرینه دشمنان علی داشتند. فردایی که حکایت از سوزش گلوی شش ماهه ای داشت. همان اسماعیل که تشنه قربانی میشد و اما در درونش عشقی بیداد می کرد. جلوه خدایی که مرهم تمام رنجهایش بود. و سحرگاهی آمد که برای اولین بار چشمان علی بسته بود. *کمترین حق خداوند بر شما اینکه از نعمتهایش در دشمنی او بهره نگیرید. **می شناسم انسانهایی را که دم از علی می زنند و دستشان به خون مردم آلوده است. ***آماده یه غیبت طولانی ام. ****خداحافظ آغاز سنتی ناخواسته است،مثل شب،مثل سپهر...مثل مرگ به زمین سبز پیش رویش خیره می شود.چشمهایش خسته اند. از سرخ خون ازآبی آسمان از طلایی صبح از سیاهی شام... تمام سبز برای چشمانش.تمام سبز برای قلبش... از زمین بلند می شود-یک خصومت کوتاه با جاذبه-کمی باید راه برود،شاید کمی نفس بکشد و یا مقداری زندگی کند. کفشهایش را در می آورد.پاهای برهنه اش را با تردید روی سبز می گذارد.باد زیر موهای بلندش می پیچد.قهوه ای کمرنگ لطیف موهایش در باد می رقصد.چشمهایش پر از بی رنگ اشک می شود .به آبی آسمان نگاه می کند.خطهای موازی باران از آسمان می بارد. یک تردید کوتاه.و به خاطر نمی آورد.نمی شنود تپش قلبش را.ناگهان خاکستری افکارش روشن می شود ،مثل برقی کوتاه در میان ابرهای ضخیم و چقدر تلخ است وقتی می فهمد... انکار می کندو بعد،به سادگی-بدون هیچ قید دیگری-می پذیرد. او مرده به یاد می آورد که اوج سبزش با پایان سرخش-سرخ خونش-آمیخته. فراموش کرده که فراموش کند و من برای تنهاییم بعد از او ،با باران یکی می شوم... I know I need you لویاثان،فصل چهارم،بند ۴۶ اینک سکه آهنین بپرسیم دو روی متخالف را که پاسخ چیست؟ سوال مبرمی را که هیچ کس از خود نپرسیده: چرا مرد می خاهد که زنی دوستش بدارد؟ ببینیم.بر سپر بلند در هم تنیده اند فلک چهار لایه استوار بر آب آدم،پدرجوان و بهشت جوان شام و بام و خدا در هر مخلوق در این هزارتوی محض بازتاب تو هست باز بالا بیندازیم سکه آهنین را که نیز آیینه ای جادوییست.روی دیگرش هیچ کس و هیچ چیز است و تاریکی و کوری.آن تویی دو روی سکه تک پژواک آهنین را می سازد دستان تو و زبان تو شاهدانی منافقند خدا مرکز فرار حلقه است نه عزت می نهد و نه خوار می دارد.کاری بهتر می کند،فراموش می کند. ای که به ناحق به رسوایی شهره ای، چرا نباید دوستت بدارند؟ در ظلمت غیر ظلمت خویش را می جوییم در آیینه غیر آیینه مقدر خود را بورخس من ادامه می دهم، موجودی که مفهوم مبهمی از وجود چشیده در واژه ای پر التهاب خود را می یابد. عشق. و تصاویر را کمی بیشتر،دردناکتر و کوتاه تر فراموش می کند. تمام دسته ها را می شکند. و ابدیت را به پهنای آرزو در آغوش می کشد. و ابدیت همان لحظه ایست که هیچگاه نمی آید... پوریا *خداوندا :می توانستم در پوسته گردویی محبوس باشم و خود را پادشاه فضای لایتناهی بشمارم 7 اوریل 1981 سال پیش در چنین روزی مسیح موعود مصلوب شد (1) واین به راستی پایان مسیح بود.پایان یک دین،یک پیامبر و یک اعتقاد.مسیح مصلوب چیزی بود که مردم خدایش می خواندند و مسیح زنده رویایی بود که تنها به درد سرگرم شدن می خورد.هرچند به گفته پولس سه روز بعد مسیح از صلیب برخاست اما وجود مسیح هرگز ازحدود یک افسانه فراتر نرفت.مسیح بنده خدا به فرزند خدا تبدیل شد و از مسیح جز صلیبی باقی نماند.می گفتند مسیح،خدای کامل انسان کامل.خدایی که مثل انسانها درد کشید. وامروز تنها از مسیح بتی توخالی بر دیوارها بجای مانده و مسیح راستین برای همیشه افکار و قلبها را ترک کرده. مسیح مرده انگاشته شد چون خدای مرده بهتر از یک حقیقت زنده بود. (۱)در عقیده ما امروز روز عروج مسیح است تنها تر از مسیح کسی بر صلیب بود . تشنه نمی شود موجی که تمام آبها بازتابی بی رمق از هیبت اوست. عشق تو گردد ز جان من فزون چون ببینم کودکانم غرق خون ... لطفا احساس سر در گمی نکنید. سه خط سرخ موازی روی زمین کشیده بودند.مطمئن بودم که این خطها تا آخر دنیا همدیگر را قطع نمی کنند. احساس بدی نسبت به خطها داشتم.رنگ سرخشان بد جوری بوی انسان می داد.سرها قطع می شدند ولی خطها نه.مردی آنطرف تر به من زل زده بود سقراط انتهای سالن ایستاده بود.هیئت منصفه فقط به مرد چاق نگاه می کردند قاضی در ابتدا مردد سپس قاطع شروع به خواندن کرد.و سقراط محکوم شد به نوشیدن شوکران و یا عذرخواهی. البته سقراط مرگ را به انکار حقیقت ترجیح می داد. وقتی شوکران را سر کشید نگاهش رو به افلاطون بود...بعد دوباره همان مرد را دیدم می شد گفت زن زیبایی است.آهسته حرف می زد:همیشه از این می ترسیدم که یه روز آدما مجبور بشن همدیگه رو بکشن.نه یه چیزی مثل جنگ.نه.یه چیز متفاوت مثل یه مسابقه که همه مردم توش شرکت داشته باشن.مثلا برای اینکه جمعیت نصف بشه.خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها . آفتاب افتاده بودروی موهایش.-ولی حالا...کمی مکث کرد...:حالا دیگه نمی ترسم.همان مرد از روی نیمکت بغلی نگاهم می کرد. وقتی کورت کوبین خودکشی کرد خیلی ها شکه شدند.در نامه خودکشی اش نوشته بود که می خواهد به نیروانا برسد همان آرامش پس از مرگ. پولهای مچاله شده را برداشت.لباسش را پوشید و به تصویرش درون آینه تف کرد. انسانیت مفهوم خاصی ندارد.شاید یکبار نیچه هم همچین چیزی گفته بود.ولی من معنای واقعی این جمله را دیدم.پیر زن بخاطر گرسنگی خودش را وسط چهارراه آتش زد.و مردم ابایی از گرم کردن خودشان با آن آتش نداشتند.آن مرد هم با من هم عقیده بود. هم کلاسی ها به من می گویند شیطان پرست.دلیل خاصی ندارد و تشریح عقیده فراماسونری برای انسانهایی که سطح فکر پایینی دارند کار درستی نیست. یک بار خدا را دیدم.وقتی کوچکتر بودم.رنگ خاصی نداشت.آن زمان هم آن مرد آنجا بود و تنها باری بود که با من حرف زد.گفت:تحمل زندگی سخت است ولی نباید این را اقرار کرد. بعد خودم را به سه خط موازی رساندم.شاهرگ دست چپم را بریدم و میان خط ها را به هم وصل کردم.ارزش مردن را داشت.لا اقل حالا سیاست مدارها در پاسخ اینکه چرا انسانها را می کشید و با خونشان خط می کشید نمی توانند بگویند خطها مکان هندسی راس مثلثهایی است که مساحت برابر دارند.و بعد همراه با یک لبخندبگویند:جالب نیست من حالم خوبه لطفا سوال نفرمایید فارق از خویشتن،فارق از تمامی ضمایر مفرد، در تصویری گنگ محو می شوم. فراموش نکن که اگر سحرگاهی او را دیدی از تن عریان چشمهایم برایش بگویی وبگویی که دور از او چقدر،چقدر دستهای خالی ام مصیبت زده اند.و بگویی در هذیان و تنهایی ام جملات آتشین چگونه در هم می پیچند. یادت باشد که به او دل نبندی،فراموش نکن،آری بدان که از عشقش تنها آتشی جانسوز سهم توست. من برایش نامه ای نوشته بودم.نامه ای که در میان کلماتم گم شد.من او را توصیف کرد بودم هر چند در و صف نگنجید. کاش هنوز بالهایم را داشتم ،و چقدر در این قفس احساس درد می کنم.روحم در خود می پیچد و تنها عشق اوست که زندگی ام را تعبیر می کند. من جای اسمم خط تیره می گذارم و هر روز نام او را روی جلد دفترهایم می نویسم. و هر شب او را می بویم و هر صبح به خیال او زنده میشوم. و دلم تنگ است که نیست. و هست و حیرانم از همین. مرا ببخش که تو صیف ات نمی کنم.زیرا که تو در هیچ کدام از کلماتم جا نمی شوی. اگر قفسم شکست بدان که تنها به شوق تو پر می کشم. نامت روی انگشتانم جا مانده. عاشقانه"خدای من" در دلم عشق تو انداخته اند در دل تنگ من از لغزش عشق جای دل خون جگر ساخته اند حرفهای دل غمگین مرا حین خلقت به عدم باخته اند دست من نیست که از سوزش عشق بر لبم نام تو پرداخته اند سلام.خیلی وقته که دارم یه دوران جدید رو تجربه می کنم.حرف زیاد دارم اما... خلاصه می گم. امروز تولدمه.یعنی ۷/۸/۱۳۷۰ یکی مثل من با اجازه خدا اومد روی یه جایی مثل زمین شما. می دونید این روزها اونی که گفتم خیلی شبیه من نیست. انگار ... باشه قول می دم خلاصه بگم. این چند وقت احساسی رو تجربه کردم که هیچ وقت فکر نمی کردم.یه چیز تلخ...خیلی. و امروز یه نفر که فکرشم نمی کردم خیلی سبکم کرد. این چند وقت با خیلی صداها فریاد زدم،با خیلی نگاهها هم سو شدم،با خیلی اشکها فروریختم... از خدا تشکر می کنم که باز هم وقتی که غیر از ناامیدی چیزی نداشتم کمکم کرد. از خدا تشکر می کنم که رشد و تعالی انسان رو در سعی و تلاش قرار داد نه در سکون سستی و از ته دلم می گم که اگه خدا وجود نداشته باشه،هیچ چیز این دنیا ارزش زنده موندن نداره. برای رسیدن به آرزوهام خیلی تلاش کردم و وقتی بهشون رسیدم فهمیدم اینها چیزهایی نیست که می خواستم،خدایا کمکم کن اینبار اینطور نباشه... این قسمت از این شعرم رو هم تقدیم می کنم به ... من سکوتی دارم که هزاران بار فریاد نام توست و همین سکوت برای همیشه برایم کافیست... پیوست ۱-شعر اول مال خودم بود و تقدیمش می کنم به دوست عزیزم که تازگی عاشق شده. ۲-بزودی یه پست دیگه می نویسم.منتظر باشید... راستش اینکه الان اونور دنیایی و زیر یه آسمون دیگه ،پیش آدمهای دیگه،یه جور زندگی تازه رو شروع کردی خودش جلوی اینکار من رو می گیره.راستش دلایل زیادی وجود داره که من این پست رو برای شما ننویسم و بعضی هاشون رو خودت می دونی.اگه یادت باشه نتونستم ازت خداحافظی کنم.شب بیست و یکم ماه رمضون بود و من نبودم. شاید ندونی ولی رفته بودم مسجد جامع بازار.چند دفعه هم بهت زنگ زدم ولی... خلاصه وقتی من رسیدم خونه تو توی هواپیما بودی.نمی تونم بگم از دستت ناراحت نیستم.اما خودم هم مقصرم.به هر حال تو توی زندگی من انقدر ادم مهمی هستی که این پست رو برات بنویسم. راستی این اولین باره که دارم برای یه آدم زنده پست می نویسم. قسمت اولی:پوریا(در کالبد آقا گوگولی) سلام مها.حالا که در جرگه فرار مغزها قرار گرفته و به قول خودت از این مملکت مرد سالاری پریدی این جانب با قصد تخریب شخصیت مملکت اجنبی ضعیفه سالار چند خطی بیان می دارم. از آنجا که این آلمانی ها اصولا افراد زاغارتی بوده احتیاجی به توضیح دادن در این باره نمی بینم. این اراذل شیر برنج آدم پز اصولا از سطح شعور بالایی برخوردار نیستند.فرض کن انقدر زن ذلیل و بدبخت اند که در ادوان جنگ جهانی به نام مملکتشان نام یک ضعیفه چسبانده بودند(نازی) که بنا به منابع تایید شده نام یکی از متعلقات جنابب هیتلر بوده.از این مبحث ثقیل و شرح چگونگی پرچم نمودن جوراب دیگر ممالک به وسیله همین دوستان گذشته و بیشتر به مباحث کلیدی می پردازیم. از همان دانشگاه فولک وانگ هوخشوله که نخستین دانکده آلمانی است و شما در آن موسیقی می خوانید شروع کنیم.از اسم زاغارتش پیداست که چقدر قلیل و بی خود است و احیانا از نظر علمی چیزی در سطح دانشگاه آزاد شعبه جنوب کهکیلویه و بویر احمد است پس اولین اشتباهتان همین که کهکیلویه را درنیافته و به دیار غربت رفته و بدرود ملکت گفته اید.و اشتباه بزرگتر اینکه درس مطربی می خوانید.از نظر ما نوازنده و خواننده و رقاصه همه همانند و شبیه هم اند پس نفرین بر این مملکت کفرستان که مغزها را جمع آوری کرده و رقاصه تحویل جامعه می دهد. راستی گفته بودید برای آزمون ورودی شعر صدایم کن صدای تو خوبست سهراب را با چهچه و اصوات بلبلی برای اجانب تلاوت نموده اید.ما مطمئنیم شمایی که اشعار مغز دار جناب جوادی یثاری را رها نوده و اشعار آن شاعر معلوم الحال را تلاوت کرده اید درک صحیحی از اصالت هنر نداشته و همان به که رشته ای در سطح کشاورزی یا بافندگی را دنبال می کردید. قسمت دوم:پوریا می دونی مها این چند روزی که نبودی و چندین روزی که نخواهی بود که شاید این چند روز تا ابد طول بکشه دوران سختیه. برای من و برای همه کسایی که می شناختند ات. می دونی اینجا هنوز نتونستم یه آدم رو که مثل تو صاف و ساده باشه پیدا کنم. می دونی تو برای من خیلی آدم مهمی بودی،شاید یکی از دلایلش متفاوت بودنته. تو کاری رو کردی که شاید خیلی از هم سن و سالهات جرئتش رو نداشته باشند.تو برای چیزی که دوست داشتی از همه چیز این طرف کندی و این کاریه که من هم می خوام بکنم البته نه به این زودی ها. حرف آخرم اینکه بدون یه سری آدم اینجا هستند که خیلی دوست دارند حتی اگه توی دورترین نقطه دنیا باشی. اواسط نیمه شب بود و سایه ها به تیره ترین رنگ ممکن درآمده بودند.یک نفر در حجاب تاریکی زمین را می کند.افکارش با سایه های شب آمیخته بود.سن چندانی نداشت.حتی جوان هم نبود.وحالا در دل شب تنهابه دور از هرگونه احساسی تن زمین را خراش می داد.انگشتان کرختش را دور دسته بیل محکم کرد.چیزی سکوت شب را شکست.نگاهش به سمت صدا چرخید.چشمانش به تاریکی خو کرده بودند. در دوردست هاله ای نورانی دید.هاله در میان سکون شب با نوایی ثابت بالا می رفت.وقتی هاله در پهنای افق ناپدید شد دوباره شروع کرد به کندن.در تنگنای افکارش تصویری پریشان طغیان کرده بود. بغض گلویش را فشرد.دوباره زمین را کند اینبار سریعتر. انگار در اعماق خاک فریاد می زد.در دل خاک چیزی می ریخت - احساسی مبهم -.ذهنش به بن بست خورده بود و حالا در تلاطم نیمه شبی گنگ از دنیایی که هرگز نپذیرفتش بدون هیچ چشم داشتی قبر می کند.برق سرخی از درد در چشمانش پیچید.بیشتر کند.بیشترو بیشتر.مثل دیوانه ها.اسمش را بخاطر آورد.قبر کن... این عاقبت نقاش مرگ بود؟ این زمین در نیمه شبی حزن انگیز به جز مرگ او چه چیز دیگری طلب می کرد؟ قامت نسبتا بلندش را راست کرد.چشمان براق و حالا بی روحش زمین پیش رو را از نظر گذراند. به افکارش بیش از این مجال نداد.این دنیا بیش از حد برایش کوچک بود و وقتی می مرد قبر برایش بیش از حد بزرگ.سعی کرد تصاویر را از ذهنش محو کند.اما بزرگترین خطای عمرش او را رها نمی کرد.دوباره حکایت عاشق شدنش را به خاطر آورد... زمین را کند.شاید ساعتی بدون استراحت کردن کند.نه اشتیاقی برای مرگ داشت نه امیدی برای ادامه زندگی.وزش نسیمی سکوت شب را شکست.باد زیر موهایش پیچید و او را بیاد دستهایی انداخت که زمانی زیر موهایش گره خوردند.به یاد تصویری افتاد که چند وجب پایینتر از مغزش .در قلبش جا داشت. لبهایش بدون تولید صدایی جنبید.انگار اسم کسی را در گوش باد زمزمه می کرد. چند دقیقه دیگر به کندن ادامه داد و بعد کار تقریبا تمام بود.این قبر از آن خودش بود.انگشتان فرسوده اش را گشود.انتخاب دیگری نداشت.نفهمید چند ساعت غرق در این فکار بود.وقتی به خودش آمد خورشید همه جا را غرق نور کرده بود.انسانها با سرعت زیاد از کنارش می گذشتند.هیچ چشمی به خودش زحمت دیدن یک قبر کن را نمی داد.تصویر قبرکن زیر بار تمدن بشری که بر پایه زندگی استوار بود له می شد و چه کس برای وجود چنین انسان بی ارزشی افسوس می خورد.سخت ترین قسمت کار باقی بود.نمی توانست روی خودش را با خاک بپوشاند.اگر پول داشت همه چیز راحت بوده.لباسهای اتو خورده و افرادی که در این لباسها کادو شده بودند برای پول هر کاری می کردند.اما پول نداشت.توی قبر خوابید یا یک نفر رویش را می پوشاند.یا وقتی بوی تعفن جسم مرده اش عطر ادکلنهایشان را خراب می کرد به ناچار رویش را می پوشاندند.تا شب در همین حالت ماند .هیچ کس حتی زحمت دیدن او را به خودش نداد.وقتی سکوت همه جا را گرفت سنگینی چیزی را روی تنش احساس کرد.کسی رویش خاک می ریخت.احساس شعف وجودش را پرکرد.ساعتی بعد زیر خاک دفن شده بود.فقط چشمهای به واقع زیبایش و باریکه ای برای تنفس باز بودند.تنها تصویری که می دید چهار چوب ساده ای از آسمان بود که ابرهایش با حرکتی یک نواخت از آن عبور می کردند.لحظه ای بعد چهره ای آشنا در قاب تصویرش قرار گرفت.قلبش شروع به تپیدن کرد.گیسوان سیاه در وزش کم رمق باد به این سو و آن سو می رفتند. چشمانی عسلی.لبی کوچک و چهره ای که قبرکن هرگز فراموش نمی کرد.دختر داشت اشک می ریخت.انگار تمام زمان خاک ریختن را اشک ریخته بود.دختر با بغضی فزاینده روی گودال خم شد. خمشد و بر پلک نیم بسته قبر کن بوسه زد. قبر کن هم زمان جان داد و جسم سردش را ترک کرد.و از بالا دختر را دید که با تنی لرزان روی چشمان بی فروغش را می پوشاند. پیوست:این داستان را تقدیم می کنم به... 






| Design By : Night Skin |

